درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
۱۳۸٤/٩/٥
۱۳۸٤/٧/۱٦
۱۳۸٤/٥/۸
۱۳۸٤/٤/۱۱
۱۳۸٤/٤/٤
۱۳۸٤/۳/٢۱
۱۳۸٤/۱/۱۳
۱۳۸۳/۱٢/۱٥
۱۳۸۳/۱٢/۱
۱۳۸۳/۱۱/۱٧
۱۳۸۳/۱۱/۳
۱۳۸۳/۱٠/٢٦
۱۳۸۳/۱٠/۱٢
۱۳۸۳/۱٠/٥
۱۳۸۳/٩/۱٤
۱۳۸۳/۸/٢۳
۱۳۸۳/۸/٩
۱۳۸۳/٧/۱۱
۱۳۸۳/٦/٢۸
۱۳۸۳/٥/۳۱
۱۳۸۳/٥/۱٧
۱۳۸۳/۳/۳٠
۱۳۸۳/٢/٢٦
۱۳۸۳/۱/۸
۱۳۸۳/۱/۱
۱۳۸٢/۱٢/٢۳
۱۳۸٢/۱٢/٩
۱۳۸٢/۱۱/۱۸
۱۳۸٢/۱۱/۱۱
۱۳۸٢/۱٠/۱۳
۱۳۸٢/٩/٢٢
۱۳۸٢/٩/۸
۱۳۸٢/٩/۱
۱۳۸٢/۸/٢٤
۱۳۸٢/۸/۳
۱۳۸٢/٦/۱
۱۳۸٢/٥/٢٥
۱۳۸٢/٤/٢۸
۱۳۸٢/٤/٢۱
۱۳۸٢/٤/۱٤
۱۳۸٢/۳/۱٧
۱۳۸٢/٢/٢٧
۱۳۸٢/٢/٦
۱۳۸٢/۱/۳٠
۱۳۸۱/۱٢/٢٤
۱۳۸۱/۱٢/۱٠
۱۳۸۱/۱٢/۳
۱۳۸۱/۱۱/٢٦
۱۳۸۱/۱۱/٥
۱۳۸۱/۱٠/٢۸
۱۳۸۱/۱٠/٢۱
۱۳۸۱/٩/٢
۱۳۸۱/۸/۱۱
۱۳۸۱/٧/٢٧
۱۳۸۱/٧/٢٠
۱۳۸۱/٧/۱۳
لینک دوستان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

غزل به کنج دفترم تو هم نماني که واي
به نعره هاي صرصرم تو هم نماني که واي
نگاه کن صحيفه ها که بوسه زد به نيزه ها
به خيمه گاه اشترم تو هم نماني که واي
نگاه کن به اين غزل که لحن آنشده بدل
به اين زبان بربرم تو هم نماني که واي
اگر که بار زندگي به گرده مان کشيدني ست
تو خوب گفتي:(( خرم...)) تو هم نماني که واي
نگاه کن به ساعتت هنوز فرصتي که هست
نگفته اي که :((شوهرم ...تو هم نماني که واي .))
اگر شکوه منظره شباهتش به چشم تست
سياه شد که منظرم تو هم نماني که واي
تخلصي نمانده تا سرک کشد در اين غزل
گريخته من ز پيکرم تو هم نماني که واي

روی آوازهايی تلنبار شده ام
که هيچ يک عيدی نيست
اما
تمام اين تابستان لعنتی بوی فرهاد می دهد
باور کن
خيلی تلخ تر از آن شده ام
که ياد شيرين کنم

...
خب .مبارک است !
جماعت گنده گوز اپوزوسیون نق نقوی چاخان مبارک است !
روشنفکران تحریمی مبارک است !
جمهوری اسلامی کاندیدای شپشوی خودش را با حدود بیست ملیون رای فرستاد به دولت و ککش هم از تحریم شما نگزید .
اما فاجعه جای دیگری است .فاجعه پارس پشت دیوار عباس معروفی برای دولت آبادی و سپانلو و مهرجویی و آغداشلو و ممیز و... است
فاجعه اینجاست که مردم ایران نه به حرف های تحریمی ها وقعی گذاشتند .نه جلز و ولز بزرگان ادبیات و سینما و نقاشی و گرافیک و سیاست و فلسفه و حتا دین را جدی گرفتند .
نه پنجاه هزار تومان کروبی دلشان را مالش داد .نه جبهه دموکراسی معین وسوسه شان کرد .نه دولت مدرن لاریجانی به فکرشان واداشت .نه..........
مردم ایرانیک لاغر مردنی گشنه گدا را رییس جمهور خودشان کردند که لااقل ظاهرا شبیه تلقی کلی مردم از معجون پارادوکسیکالی به نام جمهوری اسلامی است .
مردم ایران کسی را انتخاب کردند که باز بتوانند به عنوان سمبل قدرت با او فاصله بگیرند و راحت به او فحش بدهند (فحش دادن به خاتمی کار آسانی نبود .این دکتر ترگل ورگل مبادی آداب و سخن چین حتا احترام اروپایی ها را هم بر می انگیخت چه برسد به بچه های محله ی کشتار گاه که ناباورانه تبدیل خودشان را به بچه های محله ی فرهنگسرا تماشا کرده بودند و تازه تازه داشتند می فهمیدند سید محمد چه می گوید )
بله .آزادی سیصد و شصت درجه ای را (یکی از تحصیل کرده های مهندسی عمران دانشگاه علم و صنعت بیاید بگوید این آزادی دیگر چه صیغه ای است )
به همه تبریک می گوییم .
و اما بعد :
پارسال شعری برای هیجده تیر توی این صفحه گذاشتم که از بد روزگار (( حقه ی مهر بدان مهر ونشان است که بود ))
پس از سر اجبار دوباره تکرارش می کنم
(یکی از بزرگترین خوبی هایی که حکومت های توتالیتر به روشنفکران میکند(به غیر از کم کردن زحمتشان در مورد اموری مثل مرگ )این است که رنج پیدا کردن سوژه های تازه را از آن ها می گیرد.مطالب را می شود هر سال نعل به نعل تکرار کرد )

وسوسه
قاب گرفته ميان پنجره
آغاز می شوی نا گهان
شکل وسوسه ای دور
مادر
وسواس الخناس می خواند و
پدر
اندوه بهمن اش را رو شن می کند .
من اما
می روم سراغ پرسه های هر روز
می روم کمی گم شوم
توی پس کو چه هايی
که لنگستون هيوز ندارد
ناچار سر از بن بست ترين خيابان شهر بيرون می کنم
ــــــــــــــ
ـ (( هی آقا !
گوش کن
نه !اشتباه که نيامده ام .
آخر اين جا قرار نبود اين شکلی باشد .
اين جا قرار بود کسی بيايد
و پپسی را
وباغ ملی را و
از رخت پاسبانی عاريه پسر سيد جواد هم
نترسد .
گواهش ؟
گواهش همان پنج انگشت خونی
شکفته بر پنجاه تومنی بزرگ وسط ميدان .
اينجا هر روز می آمدند .
کتاب می خريدند
بندری می خورند
(خيلی يواش البته ـبا صدای مجاز )
ميرفتند .
آذر هنوز ماه طولانی ترين ماه اشت
چقدر اين معجزه ترديدی که حقه مهر بدان مهر ونشان است که بود
باز هم صحبت چوب است و دهان است که بود
شير ما گربه شد از بس که نوازش کرديم
قسمت گربه که ته مانده نان است که بود
هجده تير ؟ ز تاريخ جهان گم شدنی است
سلطنت مال فلان بن فلان است که بود
ظلمت از گوشه ی پيراهن يلدا می ريخت
ور نه در روشنی ات گزمه آن است که بودا می گويد در روشنی ظلمات است و در ظلمات آخر کسی خواب ديده بود و پلک چشم کسی هی می پريد و کو ر شوم .....؟
آقا !
آقا به جدت قسم !
ما کور خدايی هستيم
تازه عينک که می زنيم
باز تار ميبينيم و اين سه تار شکسته را
که تو بغل می کنی و هی ابو عطا ......
تمام آب های جهان هم که سر بالا می رون د اين روزها

***
نگاه کن !
خواهر قدیسی
نگاه کن !
حتا درخت ها هم
توی شب های پاییز و باد
ریشه هاشان را گم می کنند
توی خاک
ما که
گم شده ایم و
چراغ های رابطه ..........
چراغ های رابطه تاریک اند
تاریک اند
تاریک ........
And I should be glad of another death
![]()
جالبه
يه دفعه هم که ما يه نظر غير ادبی داديم يکی پيدا نشد بگه خرت به چن من
اما :
و اين تمام حادثه بود
سنگين و نامنتظر
و من تمام روسپيان زمين بودم
بی که لذتی برده باشم
...
چه تراژدی دردناک تر باشد چه مضحکه من و شما دردناک ترین وضعیت بشری را داریم تجربه می کنیم.به چند دلیل زیر
۱ـ هنوز سیاست و دموکراسی و انتخابات برای من و شما مفاهیمی وارداتی هستند و هنوز به مفاهیمی درونی تبدیل نشده اند
۲ـ علی رغم چسناله های روشنفکرانه هنوز به تعریفی از اجتماع(محلی که آدم ها در آن با هم زندگی می کنند )دست نیافته ایم که آدم ها !!! در آن با هم زندگی کنند نه .......!!(این نقطه چین کماکان از واژه های!!!!!!!محبوب ما ایرانی هاست .
۳ـمفاهیم حزب ـتشکل ـکانون و ...برای ما تنها محلی برای احراز هویت است (به جای ان که ما به این مفاهیم هویت بدهیم )
حالا گوش کنید
عباس معروفی عزیز http://maroufi.malakut.org/
(که احترام زیادی برای او قایل ام )به بهانه حمایت دولت آبادی از رفسنجانی او را به محکمه ی کلمات می کشاند و با پرده دری هایی که ما در این گوشه از حباب خاک کمتر سراغ داریم حیثیتی برای پیر ادبیات داستانی باقی نمی گذارد در زیر سخنانی با این عزیز فرنگ نشین دارم
۱ـسلام آقای معروفی .این جا ایران است .ساعت ۲۵.همان گربه عزیز که تازگی ها به جای نوازش دارد از دوست و دشمن لگد می خورد .من و ما ی ایرانی نه تنها رفسنجانی را دست کم به اندازه ی شما می شناسیم که حجاریان و گنجی و حتا بهنود و نبوی را زندگی کرده ایم .این جا ما به دنبال حداقل هستیم .ایرن برای من خلاصه شده در صد سال تنهایی فرزانه و نمازخانه ی گلشیری و سنفونی مردگان معروفی که با آمدن احمدی نژاد آرزوی یافتنشان را حتا در زیرزمین های مرطوب انقلاب باید به گور برد(وزارت ارشاد حاج کلهر را به شما تبریک می گوییم ـ جمعی از مداحان مقیم ری و حومه )
نوشته اید :
دلم از رفسنجانی، ببخشید از دولتآبادی گرفته است، او را نمیبخشم، بیست سال است که "جای خالی سلوچ" را درس میدهم، باز هم چنین خواهم کرد، اما از دوستانم، از خوانندگانم میخواهم که این پوسترچسبان رفسنجانی را از خانهشان...
هیچوقت نتوانستم چهرهی محمود دولتآبادی را فراموش کنم به هنگامی که عربده میکشید: «نقطهی عزیمت کانون مشکوک است!»
آقای معروفی به همین کلمات قسم که دارید اسب مرده را شلاق می زنید .مردم ایران(هفتاد ملیون + محمود دولت آبادی )از رفسنجانی حمایت نکردند که از احمدی نژاد فرار می کردند که نشد .از وزارت نیروی دکتر!!!!!حسین اله کرم(که الحق آدم پرنیرویی هم هست )از وزارت آموزش عالی رحیم پور ازغدی فرار می کردند .از وزارت خارجه دکتر عباسی می گریختند .از خودشان می گریختند.

نوشته اید که :
فریاد کشیدم: «برای کلفت کردن صدایم رمان مینویسم.»
کاش برای کلفت تر شدن صدایتان در برابر دولت آبادی کلیدر همان سیگار کشیدن را انتخاب می کردید .(پیش قاضی و ک ...بازی )
نوشته اید که :
دولتآبادی مثل حزب توده با "نه" بزرگش به هنگ موتورسواران یک "آری" بزرگ به اهریمن کبیر داده است تا به کجا برسد؟ اصلاً به او چه مربوط بود که باور سه نسل را فرو بریزد؟ مگر چقدر رأی جمع میکند این آدم؟ با چه جرئتی از بین دو اهریمن، یکی را اهورا میکند، پاکش میکند، مجسمهاش میکند تا در میدان شهر برقرار سازد؟ اگر میخواهد به رفسنجانی رأی بدهد خب، برود بدهد، چرا سطح نویسنده را در حد تبلیغاتچی پایین میکشد؟ چرا به باورهای سه نسل اهانت میکند؟ چرا پادو تبلیغاتی آمر جنایت میکونوس میشود؟ چرا از آمر قتلهای زنجیرهای حمایت میکند؟ چی کم دارد؟ آیا مثلاً خیال میکنید او نگران جان جوانان ماست؟ آیا او حقوقدانتر از شیرین عبادی است؟

به همه ی ادبیات ایران قسم توی این سطور از احمدی نژاد که هیچ از هیتلر فاشیست ترید .شما آزادی دولت آبادی را (که بد اختریش این است که مثل شما کافه نشین فرنگ نیست و بی چاره از شوکا بیشتر نرفته است )بر نمی تابید و آشکارا نه تنها فریاد می زنید تمام حقیقت نزد من است که خرده حساب های گذشته تان را توی همین سطر ها پاک می کنید
باز نوشته اید :
دیشب دوستی که تهران تلفن زده بود گریه میکرد که: «چه جوری سرم را بالا بگیرم؟ از خودم خجالت میکشم چرا این هنرمندهای ما...» و باز میگریست.
گفتم: «با همین اندکی که مانده سرت را بالا بگیر. جواب هزاران کشته و ویرانشده را خودشان باید بدهند. تو پای مرامت بایست، خم نشو، فرو نشکن، نفروش، فقط نظاره کن.»
به او گفتم: در کارزار وحشتناکی که اصلاحطلبان به سر مردم ایران آوردهاند اما شیرین عبادی هم هست که بگوید: «من بارها اعلام کردهام از فرد بهخصوصی در انتخابات ریاست جمهوری تا زمان الغاء قانون استصوابی و محرومیت زنان از کاندیداتوری ریاست جمهوری حمایت نخواهم کرد.»
نه. من به این لجن تن نمیزنم، از آن تن میزنم. محکم میایستم، و آخرین حرفم به دولتآبادی و بقیه این است: این منم؛ رأی من تن من است، رأی من جان من است، رأی من قلم من است. نمیفروشم.
آفرین آقای قهرمان به خدا کارتان درست است.خود گویی و خود خندی عجب مرد هنرمند اندک مانده ی سرمردم بلندکنی هستید.
پس از فاجعه :
خب .مبارک است ! جماعت گنده گوز اپوزوسیون نق نقوی چاخان مبارک است ! روشنفکران تحریمی مبارک است ! جمهوری اسلامی کاندیدای شپشوی خودش را با حدود بیست ملیون رای فرستاد به دولت و ککش هم از تحریم شما نگزید . اما فاجعه جای دیگری است .فاجعه پارس پشت دیوار عباس معروفی برای دولت آبادی و سپانلو و مهرجویی و آغداشلو و ممیز و... است فاجعه اینجاست که مردم ایران نه به حرف های تحریمی ها وقعی گذاشتند .نه جلز و ولز بزرگان ادبیات و سینما و نقاشی و گرافیک و سیاست و فلسفه و حتا دین را جدی گرفتند . نه پنجاه هزار تومان کروبی دلشان را مالش داد .نه جبهه دموکراسی معین وسوسه شان کرد .نه دولت مدرن لاریجانی به فکرشان واداشت .نه.......... مردم ایرانیک لاغر مردنی گشنه گدا را رییس جمهور خودشان کردند که لااقل ظاهرا شبیه تلقی کلی مردم از معجون پارادوکسیکالی به نام جمهوری اسلامی است . مردم ایران کسی را انتخاب کردند که باز بتوانند به عنوان سمبل قدرت با او فاصله بگیرند و راحت به او فحش بدهند (فحش دادن به خاتمی کار آسانی نبود .این دکتر ترگل ورگل مبادی آداب و سخن چین حتا احترام اروپایی ها را هم بر می انگیخت چه برسد به بچه های محله ی کشتار گاه که ناباورانه تبدیل خودشان را به بچه های محله ی فرهنگسرا تماشا کرده بودند و تازه تازه داشتند می فهمیدند سید محمد چه می گوید ) بله .آزادی سیصد و شصت درجه ای را (یکی از تحصیل کرده های مهندسی عمران دانشگاه علم و صنعت بیاید بگوید این آزادی دیگر چه صیغه ای است ) به همه تبریک می گوییم .(به خصوص عباس معروفی )
قرار نبود بيايد.اما قرار شد بيايد همسرش را گرفته بودند و گفته بودند تا شوهرش نيايد رهايش نمی کنند.س قرار شد بايد .
توی تلخی استکان های پياپی و قاشق های ماست و سلامتی های مدام يادم رفت که مثلا نمی دانم کيست و پسر کی .
پس از پدرش خواندم و برای پدرش
شعر زير هنوز کامل نشده بود اما بعضبی جاهاش را برايش خوندم.
ـــــــــــ
يک بعد از ظهر با لورکا
۱ـ
سيگاری می گيراند :
(( اين جا هميشه ساعت پنج است
ايگناسيو که هيچ
تمام زمين هم که بميرد
اين ساعت
باتری ندارد وگرنه
شش می شود
هفت
هشت !
گروی نه بودنت مرا کشت
وگرنه شش و هشت ترين آواز دنيا را
دور تمام اين ميدان ها
می رقصيدم .

۲ـ
شاعر از کوجه های بن بست عبور می کند
قيافه اش کنايتی است به پنج بعد از ظهر :
((چقدر شيش و هشت شدم
ميان دو ـدو ـچار تو
نشانه اش همين غزل
که بد شده دچار تو ))
ميان ساعت ديواری
و زير سيگاری
دو می زند نگاهش:
(( شبانه های عقربه اشاره می کند بمير
چگونه صبح می شود بدون من کنار تو ))
آلتش از فکری ممنوع دارد سر ميرود :
(( همين شب بهانه کش از اين ترانه سر نرفت
خيال کن
که صبح بعد
کلاغ من چنار تو ! ))
۳ـ

از کنار ديوار های هر روز رد می شود :
(( اين اتفاق
هميشه همين جا افتاده است
حتا سال ها پيش
وقتی شب ها با لورکا تکيلا می نوشيديم و
صبح ها با حافظ
چايی شيرين
هميشه
همين جا
از کنار مردگان بی صورت رد شده ام
و مشت بزرگی که دهان شاعران را
خوب می شناخت
و من
که تمام اين مردگان اين سال نکبتی را از بر بودم
لورکا
مختاری
شاملو !))

به نوازشی روی حنجره اش
دنبال زخم کمر بند است :
(( جهان پير است و بی بنياد
از اين فرهاد کش فرياد ت هست که آخرين فرزانگان زمين بوديم ؟))
...
سال نو!!!!!!!!!!!!!!!!!
مسخره نيست؟
سال نو را سال های سال داريم به هم تبريک می گوييم و ((بر سر من عيد چون آوار می آيد فرود ))
آقا يکی بياد يه سال نو از ۱۳۵۷ به بعد نشون بده جايزه داره باور کن
سالی تحويل نشده و من به هيچ کس تبريک نمی گم و شهر مختاری رو هم که مينويسم کسی عيدی برداشت نکنه لطفا
ـــــــــــــ
آغاز شد سال بلند
سالی که سروهای جوان
برف های خونين را از شانه های خويش تکاندند
و شاعران
با يکهزار و سيصد و پنجاه و هفت سرو
خود را به رودخانه سپردند
...وقتی به پست های آخرم نگاه می کردم تازه به اين صرافت افتادم که توی اين دو سال و اندی وب لا گ نويسی (اين اندی از اون واژه های مخصوص ما ايرانی هاست .از يک ساعت تا سيصد و شصت و چهار روز راشامل می شود .درست مثل اون اندی که از يه بچه ی يه روزه تا يه پير مرد صد و اندی !!!!!!!!! ساله رو شامل می شه )آره توی اين دو سال و اندی من اصلا وبلاگ ننوشتم .بل که سعی کردم خود خواهی و تفرعنم رو پشت نقاب شاعری مخفی کنم .
از اين به بعد قضيه يه جور ديگه است .
اينم يه شعر تقديم به اون خدا بيامرز :
دروغ هايت را که دزديدی از ديدار هايمان
وستاره هايت را از دفترم
مرگ را بگذار پشت پنجره
تا شب سيرش کند .
...سلم
امروز يه خورده حالم بهتره و دليلش کمک کيه نفره که شايد خودش ندونه چقدر کمک کرده.وشايد اگه اسم ببرم سو تعبير بشه براش.پس فقط اميدوارم که خودش حدس زده باشه .اين يک
.
يه شعر مسخره ام براتون می نويسم که نمی دونم چرا اين قدز جا پای شاملو روش مونده .اين دو
شعر رو بخونيد . اين سه .
در آينه خيره می شو م
نه !
من انسان را رعايت نکرده ام .
چونان گلی که در پياده رو رو لگد
در آينه خيره می شوم و
به جای همه گناه کاران
معصيت می کنم :
ــ (( آقای حاج آقا !
من گناه کارم
لطفا همه ی گناهان را به حساب من بگذاريد
از سيب آدم تا يازده سپتامبر
من گناه کارم ))
در آينه خيره می شوم و
به جای همه ی گناه کاران ............
چرا که من
انسان را رعايت نکرده ام
چونان گلی که در خيابان
از پسرک کولی ....
...
پرسيد:
خوشگلم؟
گفتم:
بعضی وقتا .
موخره ی نويسنده :
هميشه خوشگل بودی گلم
...دارم سعی ميکنم يه نفر رو ترک کنم .
ترک کردن هميشه کار سختبه.
گاهی آدم بايد خونشو عوض کنه.گاهی بايد قلبشو عوضی کنه
...
؟؟؟؟؟؟؟؟
شما چی فکر می کنيد؟؟؟؟؟؟؟؟
به خدا اصلا حالم خوب نيست
...((گفت به تابشی طرح شدند سايه های سوگوار مدرن
با آجيل و نقل و نقاره
در نخجيری از تاتوره و موريانه ))
جليل شاه چشمه

نه
شبيه باد نبودم
وقتی به موهات می آويختم
اصلا شبيه بيد نبودی
...بالا بكشيد كركره صبح را
آسمان دختري زاييده به وسعت دريا
موريانه ها تخيلش را جويده اند
ميان خاطراتش كف ميزند.
گل گلي هاي پيراهني ؛
روي آسفالت له كه ميشوند
نمي رسد نگاهش به من !
حوريان شهر در تب تيفوس زيباترند
حتي كلاغها طمع به چشمهايشان ميبرند
عصـــــــــــر
كره كره ها بسته
فريب خورده
تا طعم ماتيك
ببوسد لب دريا را
قلاب بياندازد به ماه
همان جا دارش بكشد .
دارم سعی می کنم گلچينی از ادبيات زنانه را در اين صفحه جمع کنم.کی کمکم می کنه؟
...

آره
داشتيم چی می گفتيم ؟
بنويس.
ما رو ديوونه و رسوا کردی .
حاليته ؟
ما رو آواره ی کوه و صحرا کردی .
حاليته ؟
آخه ما سابق بر اين واسه خودمون آدمی بوديم
دست کم هر چی که بود آدم بی غمی بوديم
حاليته ؟
داشتيم چی می گفتيم ؟
بنويس.
آخه ما سابق بر اين واسه خودمون کسی بوديم
حاليته ؟
...
۱ـ بی آن که قصد جريان شناسی داستان فارسی را داشته باشم ناگزير به اعتراف اين هستم که زنان در داستان فارسی اثر قابل تاملی نيافريده اند (به هزار و اندی دليل .احساساتی شدن های نا به هنگام .برخورد توريستی با زبان و خلق کارکتر های سانتی مانتال و........و ابه همان دليلی که در عرصه های ديگر هم نتوانسته اند يا ديگران نگذاشته اند که اثری بگذارند )
۲ـطنز در داستان فارسی (شايد به دليل غنای شگرف طنز شفاهی در اين ملک )به غير از شاهکار های بهرام صادقی بزرگ و يکی دو تا از داستان های تنکابنی (قبل از آن که تصميم بگيرد داستان را در خدمت کمونيسم نيم بند ايرانی قرار دهد ) جايگاه محدودی دارد .
۳ـ اسم اين يادداشت را آينه های در دار گذاشته ام .

۴ غرضم معرفی سايت خانوم مهشيد امير شاهی بود .
به وسيله ی اطلاعات داده شده سعی کنيد پرتقال فروش را پيدا کنيد .